same shit, different day

متن مرتبط با «داستان» در سایت same shit, different day نوشته شده است

داستان خلقت از زبان مائوری ها

  • نیلوبلاگ

    در ابتدا هیچ چیز نبود،؛ نه دریا، نه اسمان، نه زمین و نه خدایان. فقط تاریکی بود. نیستی بود. و شروع از هیچ چیز اغاز شد. والدین اولیه ی مائوری، از نیستی به وجود آمدند: Papatuanuku مادر زمین و Ranginui پدر اسمان ها. هر دو در تاریکی بودند، در تاریکی یکدیگر را در اغوش کشیدند و 70 فرزند مذکر از آنها به وجود امد. این فرزندان،خدایان مائوری شدند.هرچند آنها در تاریک...

    ادامه مطلب
  • یک داستان کوتاه تلخ #4

  • نیلوبلاگ

    تازه زبان باز کرده بود، من را نینی صدا میزد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نینی ببین،جیجی پوشیدم." دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و فرار کرده؛ خانواده ی مقتول هم هیچ جوره رضایت نمی دهند و قصاص می خواهند... چند وقت است که شبها توی خواب او را میبینم درحالی که طناب دور گردنش است و با پارچه ای چشمانش پوشانده اند؛ بعد رو میکند به من و میگوید :نینی ببین،جیجی پوشیدم... ...

    ادامه مطلب
  • یک داستان کوتاه تلخ #3

  • نیلوبلاگ

    ,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند ...

    ادامه مطلب
  • یک داستان کوتاه تلخ #2

  • نیلوبلاگ

    يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که دارم به یک نفر پیام می دهم: به من زنگ بزن لازمت دارم. کنسلش کردم. چرا کنسلش کردی ؟ پاسخ:چون کار اشتباهی بود امان از این پیامای خارج از اراده، امان از وقتی که کنسل نکنی. دو دیقه بعدش منم که دارم با کف دست میزنم ...

    ادامه مطلب
  • یک داستان کوتاه تلخ

  • نیلوبلاگ

    -مدیونی اگه روزه بگیری در را بستم و اشک توی چشمانم جمع شد. انگار همین دیروز بود که عیناً همین جمله را از زبان خودش، و خطاب به مادربزرگ شنیده بودم.. ...

    ادامه مطلب