خرید بک لینک

صدای کلید و بعد صدای در و صدای خش خش کیسه های خرید می آید و صدای او: " فافا؟"

با لحن اعتراض آمیز و نقنقویی داد می زنم: مگه من لواشکم؟؟

چانه ام را بین دو انگشتش میگیرد: تو آلوچه ای. کلوچه ای .

توی کیسه های خرید کله می کنم که شاید چیزی هم برای من انجا باشد. بعد آبنبات یا پاستیل را برمیداشتم و به سمت اتاق می دویدم تا نقاشی ام را بیاورم. کاغذ را به دستش می دادم و حد فاصل بین در ورودی و اتاق را تفسیر کنان، پا به پایش می رفتم. او هم هر چند قدم یکبار، "خب" ای میگفت و سری تکان میداد.

بعد پرت می شوم به 20 سال بعد. پلانهایم توی دستش است و من حد فاصل بین در ورودی و اتاق را تفسیر کنان، پا به پایش می روم. او هم "خب" گویان سرش را تکان می دهد و وقتی به اتاق می رسیم، نفس عمیقی می کشد و می گوید "بارک الله" و پلانها را برمیگرداند؛ و با نگاه، من را با یک لبخند گشاد به آشپزخانه می روم تا میز شام را آماده کنم دنبال می کند.


چندسال بعد، باز صدای کلید و در و خشخش کیسه های خرید است، اما من کم انرژی تر از آنم که به استقبالش بروم. صدای بعدی تقه ای است که به در اتاقم می خورد: "فافا؟ خوابیدی؟"

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 17:36

صفحه بندی