یک داستان کوتاه تلخ #4
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:47
تازه زبان باز کرده بود، من را نینی صدا میزد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نینی ببین، جیجی پوشیدم. " دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و ف...
آزاتوث*
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:47
باز هم برق خانه رفته. نمیدانم این بار چندم در این هفته است. از پنجره به حیاط نگاه میکنم که چراغش روشن است. چراغهای آپارتمان روبرویی و کل کوچه هم. حتما باز فیوز پراندهایم. به آشپزخانه میروم و جهت سویچهای جعبه فیوز را عوض میکنم، اما اتفاقی نمیافتد. به اتاقم برمیگردم و پرده را کنار میزنم. نورپردازی نما...
Note to self #9
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:47
,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
a cruel body
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:47
اسکات فیتسجرالد، کتاب گتسبی بزرگ را اینطور آغاز می کند: " در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت: « هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همهu200eی مردم مزایای تو را نداشته اند. » کاش هرو...
242
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:47
,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
nothing is true, everything is permitted
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 0:54
assassins یا حساسین یا حشاشین فرقه ای است که در فیلمها و سریالها و بازی های مختلف به آن پرداخته شده و حتی در یکی از بخشهای سفرنامه مارکو پولو هم به این قضیه اشاره شده (در سریال پیرمردی از این فرقه را میبینیم که چیزهای عجیبی می داند و در چشم بهمزدنی غیب می شود (پیرمرد کوهستان یا همان حسن صباح) و در
تو اصلا چطور زنده ای؟؟
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 0:54
,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
یک داستان کوتاه تلخ #3
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 21:36
,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
کوچهی سادات در یک ظهر پنجشنبه
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 6:06
داشتیم دنبال یک پل می گشتیم که سر از آن روستا درآوردیم. حتی نتوانسته بودیم تابلوی اسمش را پیدا کنیم، اما حالا ماشینمان جلوی یک نوشتهی بزرگ "نان خانگی" ایستاده بود. دوتا خانم که روسرییشان را پشت سرشان گره زده بودند از توی مغازه داشتند ما را نگاه میکردند، و وقتی مامان به سمتشان رفت تا دربارهی نان
I am me. There's no cure for that...
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 21:05
1. حالم ادامه دار بود. نمی دانم چند هفته بود که همانطور بغض آلود بودم و حتی خوشحال کننده ترین چیزها هم زورشان به گره ی ابروهایم نمیرسید. گفتم سفر میکنم. بناها را می بینم. و دشت ها و کوه ها و روستاها را، و شگفت زده می شوم. خوب میشوم. و فراموش میکنم. فراموش می کنم؟ شاید در بهترین حالت فقط کمی لبخند ب
زمستان ...سکوت... و برف...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 8:01
,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
کمی هم روزانه (#موقت)
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 8:01
,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelleFaut il aimer la vie ou la regarder juste passer?نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
Note to self #8
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:59
آدمهایی که با جکپات بازی میکنند را دیدهاید؟ یک سری هایشان وقتی نتیجه ی مطلوبی دریافت نمی کنند، لگدی حواله ی دستگاه میکنند و میروند. آدمها جک پات نیستند دوستان. اگر مطابق میلتان رفتار نکردند، حواستان باشد که زبانتان لگد حوالهشان نکند. چون ممکن است باز چشم تو چشم بشوید و شرمساریاش است که میماند...
یک داستان کوتاه تلخ #2
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 22:10
يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ق.ظ یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که دارم به یک نفر پیام می دهم: به من زنگ بزن لازمت دارم. کنسلش کردم. چرا کنسلش کردی ؟ پاسخ:چون کار اشتباهی بود امان از این پیامای خارج از اراده، امان از وقتی که کنسل نکنی. دو دیقه بعدش منم که دارم با کف دست میزنم
17jun17
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 17:04
بروزر گوشی ام خراب شده و مجبورم وبلاگهایتان را پی دی اف کنم و روی گوشی بریزم و بخوانم و باز تک تک فایلها را پاک کنم. انگار که کتاب باشید مثلا. چون به هیچ وجه نمی توانم با لپ تاپ متن بخوانم، مخصوصا بعد از خواندن متنهای بلند و کلا خیره شدن طولانی به صفحه مانیتور چشمهایم به طور عجیبی درد میگیرند و ا
نظر شخصی مترجم همیشه محترم نیست (#عکس)
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 17:04
نوشته ها، ترجمهها و آموزشها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود****نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی استپستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند
CCX
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 8:06
بزرگ شدن عقل آدم، به نسبت سن و جسم آدم از آپشنهایی است که امیدوارم پروردگار در ساخت ورژن بعدی آدمها یا هر موجود اجتماعی دیگر لحاظ کند. اگر هم نمیشود و نمیتواند و قص علی هذا، لطفا تیک "اجتماعی" بودن موجودات را برداشته، تا بروند و در تنهایی خودشان هرغلطی که می خواهند بکنند و در نهایت، بدون اینکه همدیگ...
یک داستان کوتاه تلخ
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 8:06
-مدیونی اگه روزه بگیری در را بستم و اشک توی چشمانم جمع شد. انگار همین دیروز بود که عیناً همین جمله را از زبان خودش، و خطاب به مادربزرگ شنیده بودم..
Sense and Sensibility
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 8:06
سرم را روی بالش می گذارم،پهلوی انگشت اشاره ام را از روی فرق سرم تا زیر چانه ام پایین میکشم. اینجا خط استواست، و امروز اول ژوئن*. تعجبی ندارد که یک نیمکره در آتش است و نیمکره ی دیگر دارد کم کم به خواب زمستانی می رود.. *۱ ژوئن در نیمکرهٔ شمالی آغازگر تابستان است، و در نیمکرهٔ جنوبی آغازگر زمستان... *ع...
افسانه ی زن گریان La llorona
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 8:06
La Llorona_Chavela Vargas متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. افسانهی زن گریان